تبليغاتX
خـاتــــون قصـه ‏هـا

کرم بین و لطف خداوندگار / گنه بنده کرده است و او شرمسار

هرگاه که یکی از بندگان گنه‏کار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت، به درگاه حق جلَ‏ وعلا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند.
بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا مَلائِکَتی قَد اِسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْری فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار ...... گنه بنده کرده است و او شرمسار

"سعدی"

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

یــــلـــدای من....خورشید تو

یلدا نام فرشته ای است بالابلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود، آرام بخوابند.

یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است.

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: یلدا، آبستن است، آبستن خورشید.

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند.

فرشته ها گفتند: فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد.

یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد.

یلدا آفرینش را تکرار می کند.

راستی، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش گرفت...

و من اکنون احساس میکنم که مادرم یلداست... تو میدانی برای چه؟

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

و من به جان و دل غریب

الهی؛ همه به تن غریب اند و من به جان و دل غریب

همه در سفر غریبند و من در حضر غریب

الهی؛ هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم

و هر که را از قسمت نصیبی و من بی نصیبم

هر دلشده ای با یاری و غم گساری و من بی یار و غمینم

 

از مناجات های خواجه عبدالله انصاری

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

حتي اگر نباشي...می خواهمت، چنانکه شب خسته خواب را

می خواهمت، چنانكه شب خسته خواب را
می جويمت، چنانكه لب تشنه آب را محو توام، چنانكه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان، آفتاب را
بی تابم، آنچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره، خواب را
بايسته اي، چنانكه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن، عقاب را حتي اگر نباشي، می آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان، سراب را
اي خواهشي كه خواستنی تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي، چه نيازي جواب را

«قیصر امین پور»

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

انتظار معجزه

من انتظار معجزه دارم، نمی شود؟
هنگام باز دیدن یارم نمی شود؟

گفتی دعا کنیم و اجابت کنی چرا...
آخر چرا ظهور بهارم نمی شود؟

آه از غروب های غم انگیز جمعه ها
این هفته هم طلوع نگارم نمی شود؟

 

شاعرش را اینجا بیاب.

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

یه نیمکت تنها...


انگار همیشه جای یک تن خالی ست

این بار کسی نیست نه! اصلن خالی ست
یک نیمکت نشسته دارم در خود
جای دو نفر همیشه در من خالی ست *



!! نوشته شده توسط خاتون | | •

اعتراف

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگـــار می ترسم

«حسین پناهی»
!! نوشته شده توسط خاتون | | •

ردّ پای خدا

روزی لب ساحل نشسته بودم و منتظر خدا....
خدا که آمد، با هم قدم زدیم، ردپای ما کنار ساحل نقش می بست.
مدت ها بود که هر روز لب آن ساحل با خدا قدم می زدم و گذر زمان را فراموش می کردم.
چند سال به همین منوال گذشت و من به انتظار خدا بودم که چشمم به ردپای چندین ساله مان روی شن ها افتاد.
با چشم ردپا را تعقیب کردم و سپس بلند شدم و رد پا را دنبال کردم؛ همه جا ردپای من و خدا به چشم میخورد.
ولی در مرحله ای فقط یک رد پا به جا مانده بود!!
خوب که فکر کردم دیدم این ردپا مال زمانی است که من دچار مشکلات فراوانی بودم..
ولی فقط یک ردپا به چشم می خورد؛ یعنی خدا مرا در هنگام سختی ها تنها گذاشته بود؟؟
بسیار ناراحت شدم و وقتی خدا آمد، مساله را با او در میان گذاشتم.
خدا گفت: بندۀ من! در هنگام شادی ها با تو همراه بودم و شادی ات را افزون کردم..
اما در هنگامه های سختی، تو را به آغوش می گرفتم تا گزندی به تو نرسد، بدین جهت فقط یک ردپا در ساحل می بینی.
بسیار خجالتزده شدم و بار دیگر به عظمت خدا پی بردم....


!! نوشته شده توسط خاتون | | •

اینگونه باش

به تو خيانت می کنند، تو مکن!

تو را تکذيب می کنند، آرام باش!

تو را می ستايند، فريب مخور!

تو را نکوهش می کنند، شِکوِه مکن!

مردم شهر از تو بد می گويند، اندوهگين مشو!

همه مردم تو را نيک می خوانند، مسرور مباش!

آنگاه تو از ما خواهی بود!



امام محمدباقر علیه السلام

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

اندوه و نشاط

اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر ميکنند؛
در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.
شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه ي اندوه و نشاط!

«جبران خلیل جبران»

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

RSS